اين زندگي تکراري
ظرف غذا را هل مي دهم طرفش:
- خسته شدم، ول مي کني يا نه؟
- از چي؟ از چي خسته شدي؟
- از اين که يه چيز رو هزار دفعه برات توضيح بدم، خب بابا يه کم دقت کن، حواست رو جمع کن، چه مي دونم
سعي کن باهوشتر بشي...اه... خسته شدم!
در اتاق را که مي کوبم خوب مي دانم مات و مبهوت همانجا ايستاده. دلم برايش مي سوزد که جز من کسي اينجا
نيست به او توضيح بدهد خسته شدم يعني چه!...
پتو را تا خرخره روي سرم مي کشم. بوي نامطبوع عرقي که از صبح همه بچه ها را آزار داده توي بيني ام مي
پيچد. به جهنم که اينجا تهويه ندارد! به جهنم! به جهنم که وقتي وارد اتاق بچه ها مي شوم همه در و پنجره ها را
باز مي کنند! دلم نمي خواهد به حمام بروم! اصلا چرا بايد هر روز لباسم را عوض کنم ؟ چرا بايد هميشه بوي
ادکلن بدهم؟
سعي مي کنم بخوابم... يا نه! سعي مي کنم خودم را به خواب بزنم:
- اگر رشته ات را دوست نداشتي براي چي انتخاب کردي؟
- استاد اشتباه شد باور کنيد!
همکلاسي ام از خنده غش مي کند:
- هنوز هم اين عادت مسخره ات را فراموش نکرده اي؟ چقدر غر مي زني؟!!!
مي خواهد بخندد يا نه. براي من که فرقي نمي کند. بالاخره بايد به يک کسي يا به يک چيزي بخندد. حالا اگر آن
يک نفر من و آن يک چيز حرف زدن من باشد اصلا مهم نيست!!
چشهايم از بي خوابي قرمز شده. چرا خوابم نمي برد؟ چرا نمي خوابم؟
- بيا بيرون شامت رو بخور!
دلم مي خواهد تمام لحظه هايي را که براي قبوليم در دانشگاه تلاش مي کردم روي هر چه کاغذ و دست نوشته
دارم بالا بياورم! به چه دردم مي خورد اين خطهاي کج و کوله اي که از در و ديوار اتاقم آويزان است. چه
خوب مي شد دارويي بخورم که محوم کند. اصلا غيب شوم!
- نمي ياي؟ غذات سرد شدها...
آنوقت از دست هر کسي خلاص نمي شدم لااقل از دست اين يکي راحت مي شدم.
عرق مثل بختکي بر تنم سنگيني مي کند. با حرکت قطره هاي آب روي کمرم حسي غريب مي گيرم. سردم مي
شود. پاهايم را روي شکمم جمع مي کنم:
- اينطور ادامه بدي اخراج مي شي. راحت بهت بگم بايد درس بخوني اين نمره هات ارزش نداره!
با حرکت دست استاد ليست نمراتم جلوي چشمانم ظاهر مي شود
- بلند شو بيا بيرون بچه بازي در نيار، بيا غذات رو بخور.
زير پتو احساس خفگي مي کنم. ياد فرمولهاي شيمي مي افتم... شيمي بود يا فيزيک؟ شايد زيست بود! يادم نمي
آيد همان فرمولهاي مسخره اي که تعادل يا چه مي دانم توازن اکسيژن و دي اکسيد کربن را نشان مي داد. شايد
اينجا ديگر اکسيژني وجود ندارد...
بوي تند عرق با گرماي زير پتو به هم پيچيده:
- مامان بزرگ اگه قصه بگي مي خوابم ها!!
مادر بزرگ شروع مي کند: يکي بود، يکي نبود. يه شهرزاد قصه گويي بود که...
از شب هزار و يکم هم گذشت،اما من هنوز بيدارم. چرا خوابم نمي برد؟ چرا نمي خوابم؟؟
نمرات جلوي چشمانم صف کشيده اند: 7..9..13..8.... همه اعداد تکراريست. امسال چندمين سال است که درس
مي خوانم؟ اين چندمين بار است که کارنامه ام را به دستم مي دهند؟خسته شدم از اين همه نمره هاي تکراري. از
اين اعدادي که هيچ وقت از بيست بالا تر نمي روند، انگار به کوچک ماندن عادت کرده اند وخيال بزرگ شدن
ندارند...اما من مي خواهم بزرگ شوم! خسته شدم از اين بازي دوره اي ، از اين آدمهايي که انگار همه شان را
از روي هم کپي گرفته اند....
صداي ضربه زدن به در مثل پتکي برمغزم فرود مي آيد. اعصابم کش آمده. هوايي شبيه يک بغض فرو خورده
يا فرياد خاموش شده توي حنجره ام مي نشيند.اصابت انگشتان به در مثل عقربه هاي ساعت حرکتي يکنواخت
را تکرار مي کنند. خسته شدم از اين آهنگ تکراري!!!
- اولش يه کم سخته ولي بعد ديگه اينجوري نيست، يکي دو سال که بگذره همه درسها تکراري مي شه. ديگه
لازم نيست زياد روشون وقت بذاري ، شب امتحان کافيه!
همکلاسيم قهقهه مي زند:
- تو استارتش رو بزن روشن بشه روغلتک که بيفتي خودش ميره. ديگه خيالت نباشه...و بعد دوباره بلند بلند
مي خندد!
اصلا نمي فهمم اين خنده هاي تکراري براي چيست؟؟ اصلا نمي فهمم!!
- يعني چي خسته اي؟ پاشو بيا بيرون، غذات سرد شد...
چرا ريتمش را عوض نمي کند؟ مثلا يکجور ديگر صدايم کند. يک مدل ديگر در بزند!
استاد در اتاقش را مي بندد:
- ساعت 12 تا 30/1 همه جا تعطيله، از 30/1 به بعد بيا...
- استاد فقط يک سوأل شما خسته نشديد از اين که 10 ساله همين جزوه رو درس مي ديد؟
......
سوأل بدون جواب چه قدرنفرت انگيزيست!!!
- بيا بيرون با تو ام... مي شنوي! جواب بده...
جواب نمي دهم!اصلا نمي شنوم، دلم نمي خواهد بشنوم!!!
- معلوم هست تو چته؟؟لا اقل يه چيزي بگو...
پتو را توي حلقم فرو مي کنم، اگر نفسم بند بيايد بهتر است تا اين که فرياد بزنم:
- بابا خسته شدم چرا نمي فهمي؟ چقدر بگم، بفهم، توروخدا بفهم خسته شدم!
صدا از بيرون درتوي گوشم مي پيچد:
- من هنوزم نفهميدم آخه تو از چي خسته شدي؟؟!!
پتو را با فشار بيشتري توي حلقم هل مي دهم. انگار نفسم گير کرده و بالا نمي آيد...
بدنم کرخت شده...حس مي کنم چشمهايم آرام آرام بسته مي شوند... شايد بالاخره دارد خوابم مي برد!!!!!!