ديوارهای سياه اتاقم
 

 

 

 
پنجشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٥

 

هر کسی نداند پاهایم می دانند که صبح به آن زودی کجا می روم. این پنجمین سال است که این مسیر تکراری را می روند و بر می گردند. خانه تا دانشکده دانشکده تا گروه.

خیلی زودتر از حد معمول می رسم آنقدر که استاد وقتی از درب گروه وارد می شود هنوز دارد چشمهایش را می مالد. سرش را که بلند می کند نگاهمان به هم گره می خورد. شرط می بندم که دلش نمی خواسته صبح به آن زودی روزش را با نگاه من شروع کند.

شده ام مصیبت بلای آسمانی شاید هم زمینی زیر زمینی.استاد می گوید جز این که بگویم بدشانس ترین دانشجوی گروهی چه می توانم بگویم.؟

می ایستم روبروی برد و چسبهای روی آن را می شمارم

عمه ام نشسته روبرویم و حرف می زند.

با انگشت روی شماره های گوشی می کشم. صدای عمه ام بلندتر شده. ناخنم را محکم تر می کشم روی شماره ها. ۰-۱-۲-...-۹ سرسخت تر از من آنها هستند که حتی ذره ای رنگشان عوض نمی شود. حالت تهوع گرفته ام از شنیدن حرفهایی که حتی یک کلمه اش به درد من نمی خورد.

- چرا ازدواج نمی کنی؟

به زور لبخند می زنم. دلم می خواهد بلند شوم روسری ام را بردارم و محکم بپیچم دور گردنم تا خفه شوم از این همه...

- خدا مادرت رو صد سال نگه داره اما بالاخره عمر یه روز تموم می شه

به این فکر می کنم که از کجا می داند من چه قدر زنده می مانم.

- پسر بدی که نیست خانواده داره تحصیل کرده است خوشگلم که هست دیگه چی می خوای؟

ناخنم را می اندازم زیر یکی از دگمه های گوشی و می کشم به سمت بالا. تا یک جایی که بالا می آید می ایستد و هر چه زورم را زیاد می کنم تکان نمی خورد.

از جایم تکان نمی خورم شبیه ادامسی که خشک شده چسبیده ام به مبل.پیش دستی میوه را می گذارد روبرویم

-الان خوشگلی برو رو داری چند سال دیگه می خوای چی کار کنی؟ الان نازت رو می خرن بعدش چی؟

مگر بعدش قرار است چه اتفاقی بیفتد؟

استاد می گوید: هیچ باید فوق رشته ات را هم بخوانی با لیسانس من تضمین نمی کنم.

گل کفشهایم را جلوی درب گروه روی پله ها پاک می کنم. هم گروهیم از دور دست تکان می دهدو لبخند می زند. به زور می خندم. گل کفشهایم پاک نشده می رسد کنارم- هنوز هم شاعری؟

مگر چه چیزی عوض شده در این دنیا که من عوض بشوم ؟ مگر چه اتفاقی افتاده؟

عمه ام با اشاره به میوه ها به من می فهماند که میوه بخورم. گوشی را هی قفل می کنم دو باره قفلش را باز می کنم. سیستم اعصابم تحریک شده. پرتقال را می گذارد توی پیش دستی ام لبخند می زنم-زورکی-

با دست می کوبد پشت کمرم. درد تا مهره های کمرم می پیچد- به چه درد می خورد این شعر گفتنت ؟یک بار گفتیم یک شعر بگو برای ما نگفتی

من به درد هیچ کس نمی خورم من به درد خودم هم نمی خورم. شاید قرار نبوده بیایم توی این دنیا. شاید یک اتفاق ناخواسته ام...

- یعنی چی که به درد کسی نمی خوری؟ از کجا می دونی؟ تازه وقتی خودش تو رو انتخاب کرده تو چرا می شی کاسه داغتر از آش

یادم نمی اید توی مغازه پشت ویترین نشسته باشم...یادم نمی آید روی سن مرا به فروش گذاشته باشند... یادم نمی آید ...نه هیچ کدام اینها یادم نمی اید

دگمه خاموش گوشی را فشار می دهم. خاموش می شود . سرم را تکیه می دهم به عقب و نگاهم را متمرکز می کم روی صفحه تلویزیون.

عمه پرتقال را پوست می کند. پوستم را کنده با این تفکراتش. تو بگو می خوای چی کار کنی؟

می خواهم هیچ کاری نکنم. می خواهم بنشینم لحظه های عمرم را بشمرم تا تمام شوند. می خواهم بروم یک جا سرم را بگذارم بمیرم. شاید هم دلم خواست طعمه لاشخورها شوم. ولی نمی دانم از کجا باید پیدایشان کنم. یاد عکسهای آن عکاسی می افتم که از یک بچه افریقایی وقتی لاشخورها داشتند تنش را تکه تکه می کردند عکس انداخته بود. از یادآوری آن عکسها عقم می گیرد. دهانم را کج و کوله می کنم. تنم مور مور می شود. نه هیچ وقت دلم نمی خواهد طعمه شوم...

عمه ام کانال تلویزیون را عوض می کند.

استاد با ماژیک سبز روی تخته می نویسد. من از خودکار سبز خوشم نمی آید اما انگار رنگ این ماژیک زیباست. می گوید:- حواستان این جا باشد وگرنه از کلاس اخراجتان می کنم.

کاش خدا هم وقتی ادمها از زندگی کردن خسته می شدند، وقتی دیگر حواسشان به دنیا نبود از زمین اخراجشان می کرد.

پدربزرگ را که گذاشتند توی خاک کسی گریه نمی کرد. همه می دانستند چه قدر عذاب می کشید. دایی گفت: خدا وقتی بنده اش در این دنیا بی کار شود او را می برد یک جای دیگر.

توی عالم بچگی ترسیدم نکند اگر یک روز بی کار شوم خدا من را هم ببرد. برای همین تا مدتها سرم را به کارهای بی ارزش گرم می کردم که یک هو جزئ بی کارها قلمداد نشوم. حالا مدتهاست که دیگر کار خاصی ندارم برای انجام دادن. اما خدا به من نگاه نمی کند. خودش را زده به آن راه که مثلا حواسش نیست که من بی کارم.

یکی از بچه های فوق لیسانس نشسته است پشت کامپیوتر. نگاهمان به هم گره می خورد. سرم را تکان می دهم که یعنی سلام. سرش را تکان می دهد که یعنی علیک سلام. چه دنیایی شده. هیچ کس حوصله حرف زدن هم ندارد.

عمه پرتقال را پره پره می کند می گذارد جلویم.

-ازدواج کردن جزیی از زندگیه نمی تونی بگی این قسمتش رو نمی خوام.

کمی بیشتر این جا بنشینم لابد آب پرتقال را می گیرد به زور می ریزد توی حلقم.

استاد می گوید: طرحت را اشتباه کشیده ای

به التماس می افتم : استاد تروخدا من باید هفته دیگه دفاع کنم.

عینکش را برمیدارد. دور چشمانش هاله شیاه نقش بسته: باچی؟

ناخنم را می برم سمت دهانم و شروع می کنم به جویدن. درست 36 ساعت است که نخوابیده ام.

با مشت می کوبم روی ساعت . زنگش قطع می شود. عمه جانماز را پهن می کند. نماز نمی خونی؟

پتو را می کشم روی سرم" نمی تونم"

من نمی توانم روبروی خدایی که هیچ اثری از او در زندگیم نمی بینم نماز بخوانم .شاید کافر شده ام. شاید دارم  جهنم را برای خودم آماده می کنم.

ساعت که از جیغ کشیدنش دست بر می دارد دوباره چشمهایم را می بندم. 36 ساعت نخوابیدنم را هیچ خوابی نمی تواند جبران کند...

 
 


 

 

 
چهارشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٥

سرت را می گیری بین دستهایت:

- چشم گذاشتم قایم شو

زیر چشمی زل می زنم به صورت پوشیده با دستهایت و چشمهایت را می بینم که از میان انگشتانت مثل همیشه می درخشند:

-دروغگو،دروغگو، کلک، دغل، من با تو بازی نمی کنم

دهن کجی می کنم به نگاه شیطنت بارت و با قهر صورتم را برمی گردانم

از ته دل می خندی از این که لو رفته ای و این که آنقدر باهوش بودم که دستت را رو کنم. بلند می شوی دست می اندازی دور گردنم.گونه ات را می چسبانی به گونه پر از شرمم. چه قدر دوستم داری نمی دانم

- قهر نکن نازنازی بازیه دیگه، بایدیاد بگیری که دروغم بگی وگرنه که همیشه می بازی

زودتر از آنچه فکر کنی تسلیم می شوم و می زنم زیر خنده آن هم از ته دل

-حالا چشم می ذاری یا بذارم موش موشی؟

- چشم می ذارم

از اول هم دروغگوی خوبی نبودم.چشمهایم را نیمه بستم که یعنی من چشم گذاشته ام و جایی را نمی بینم.می نشینی روبرویم و زل می زنی به من

-اه،پس چرا قایم نمی شی؟

-ازکجا فهمیدی نرفتم؟مگه تو چشم نذاشتی؟

از کودکی هم دختر حساسی بودم.

اگر هوا زودتر از حدمعمول تاریک می شد از دست ماه عصبانی می شدم و می زدم زیر گریه 

اگر پدرم دیر به خانه برمیگشت می نشستم روبروی پنجره و می زدم زیر...

اگر برادرم دعوایم می کرد میزدم...

اگر خواهرم پاک کنش را به من نمی داد...

زدم زیر گریه که یعنی چرا دستم را رو کردی؟ چرا فهمیدی؟

مینشینی کنارم و با دست اشکهایم را پاک می کنی:

- من که هنوز نفهمیدم؟ مگه نگاه می کردی؟ خب تو حس قوی ای داری واسه همین فهمیدی من هنوز اینجام...

لبهایم را غنچه می کنم و لبخند پیروزمندانه ای می زنم. یعنی که راست گفتی همین بود ماجرا!!!

بازی بچگی هایم باعث شد تا هیچ وقت بزرگ شدن را احساس نکنم.

 .

.

یک بیت تو می خوانی یکی من. مشاعره دارد می شود مشاجره. من کوتاه نمی آیم تا تو بلند شوی، تو بلند نمی شوی تا من کوتاه بیایم.

سرخ می شوم از هیجان این که مبادا بیتی بگویی که بیتی نداشته باشم برای جبران، نکند...نکند... کارم دارد می کشد به گریه کردن.

شبیه لوح تقدیر آهنی ای که به دیوار اتاقم چسبیده ، چسبیده ای به صندلی. کم مانده شعرها به التماس بیفتند به دست و پایت که تمامش کنی

تمامش نمی کنی و نمی توانم تمامش کنم و می زنم زیر گریه...

.

.

.

حالا بیا درستش کن چه قدر گفتم بالشم را دوست دارم، چه قدر هشدار دادم که مبادا کسی بنشیند روی تختم آخر حساس است می رنجد از بی توجهی من. حالا بیا ببین بالشم سفت شده! تختم جیر جیر میکند...گریه ام که بند نمی آید

فریاد می زنی:

- کمش کن اون لا مصب رو

ناظری با ته صدای غمگینش می خواهد فضا را آرام کند اما تو نمی گذاری...می روم می نشینم روی تخت و زل می زنم به عکس شاملو که از دیوار اتاقم آویزان است

یکی گفت:

- چه قدر این عکس زشته ...جوااااد

تا صبح گریه کردم برای عکس شاملو که روی دیوار دهن کجی می کرد به من.

صدا را تا جایی که امکان دارد پایین می آورم… صدایت را تا جایی که امکان دارد بالا می بری. چیزی درونم تق تق می کند عین همان کفشهایی که وقتی پلیس می شدم می پوشیدم تا دزد را-تو را- پیدا کنم. چه دزدیده بودی یادم نمی آید.ولی تق تق کفشهایم را دوست داشتم که هیجان می آفرید و من خالق آن بودم. من آفرییننده چیزهای کوچک خدای بزرگ درونم…زل می زنم به تو که نمی دانم نشسته ای کجای داستان و بوی سیگارت نفسم را بند آورده.

پایت را می گذاری روی پایم و رد می شوی. می زنم زیر گریه:

- پامو له کردی ، جلوی پات رو نگاه کن

موهایم را می گیری بین دستهایت و انگشتان باریکت را می اندازی میان طره های مشکی بلندش:

- اونقدر کوچولویی ندیدمت. پای کوچولو،دست کوچولو، دختر کوچولو…

اشکهایم روان تر می شوند. یعنی که دوست ندارم بگویی کوچکم ،آخر این همه زمان را کشته ام که بزرگ شوم.حرامش نکن زندگیم را، به هیچ نشمارش، زحمت کشیده ام، غذا خورده ام ، بازی کرده ام، حمام رفته ام و کلی کارهای سخت دیگر… باورم کن

نگاهت را پیچ میکنی به نگاه خیسم :

- چشات همینجوریشم قشنگه،قرمزشون نکن،خیسشون نکن عروسک

طاقتش را ندارم، طاقت داغی نگاهت را می گویم... چشمهایم خشک می شوند. دریای من کوچکتر از آن است که بتوانی سطل سطل از آن آب برداری

.

.

.

دود سیگارت به سرفه ام می اندازد.دست نوشته ام را پرت می کنی وسط خیابان. بغضم می گیرد. بغض می کنم...

- حرف بزن، حرف بزن می خوام صدای گریه ات رو بشنوم

یک نفس عمیق می کشم و قورت می دهم سنگدلی ات را

سیگار لای انگشتات انگار که زجر می کشد و کوچک می شود. چوب پنبه اش  را به دندان گاز می گیری و پرتش می کنی توی جوی آب که چه عرض کنم فاضلاب

خدا را شکر می کنم که نوشته ام زیر پای مردم زیر چرخ ماشینهاست نه بین ته سیگارها و زباله هایشان

- نشنیدم؟

- چی رو؟

- صدای گریه ات رو

 می زنم زیر خنده . بلند بلند.. .آن هم وسط خیابان که خوشحال نشوی از دیدن اشکهای...ی که حالا... جاری می شوند روی گونه هایم و تو که نگاهت را پیچ می کنی به نگاهم....

 
 


 

 

 
پنجشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٥

قاشق را می آورد تا روبروی دهانم.

- آ کن

چندشم می شود از بوی غذا

- مرغ نمی خورم

-خودت گفتی می خوری

- حالا نمی خورم

- ماهی می خوری

کمی فکر ميکنم . به غذا به ماهی

- می خورم

ظرف غذا را برميدارد و از اتاقم بيرون می رود. دلم از بوی غذا به هم خورده. پنجره را

باز می کنم و يک نفس عميق می کشم. شايد بيشتر از غذا به اکسيژن نياز داشته

باشم. شايد خيلی بيشتر

می نشيند روی تختم

- بيا اين هم ماهی . بيا بشين

نگاهم که به غذا می افتد دوباره حالم بد می شود

- خودم می خورم تو برو

- بخوری ها

- باشه

يکی دو قاشقش را به زور هل می دهم توی دهانم. اما اصلا پايين نمی رود. گير کرده 

توی حلقم. برای هضم کردنشان بيشتر از يک ساعت زحمت کشيدم. خوب می

 دانستم ادامه دادن يعنی چه؟!!!

...

...

...

نشست

- چرا غذا نمی خوری ها؟

- نمی دونم. يه چيز گير کرده توی گلوم

سرش را می آورد کنار گوشم

- ببين من نيستم

می خندم. هميشه کارهايش به خنده ام می اندازد

- باور کن راست می گم. يه چيز مونده اينجام

و با دست گلويم را فشار می دهم

- شايد رودل کردی

- شايد... اما من که چيزی نخوردم

- راست می گی ۲ روزه که چيزی نخوردی... راستی تو چه جوری زنده ای دختر... با آب؟

چشمهايم را تنگ می کنم

- نه با اکسيژن

می خندد

- آجيل خوردی لابد

- لابد...

- روغن زيتون می خوری

- وای نه اين يکی رو نه...

دراز می کشم روی تختم. مستقيم خيره می شود به چشمهايم... می بندمشان

- فدای چشات بشم آخه تو چته

- من چمه؟ نمی دونم... باور کنيد نمی دونم

سرش را می آورد پايين و پيشانيم را بوس می کند. خوابم گرفته...

يک چيزی دارد به گلويم فشار می آورد. سرم درد گرفته اينقدر که خواستم هضمش

 کنم ونشد.

...

شيشه نوشابه را ميدهد به دستم.

- سر بکش

- معده ام که سوراخ می شه

- هيچيت نمی شه

- مطمئنی؟ بذار يه کم نمک بريزم توش گازش بياد بيرون ها؟

- نه اصل گازشه. هر چی مونده باشه سر دلت هل می ده پايين

شيشه را می گذارم روی لبم و يکهو سر می کشم. مثل داروهای تلخ و بد مزه .

حس می کنم معده ام می سوزد

- خوب شدی؟

- بذار فکر کنم ببينم گشنم شده ... نه ... اصلا ... دلم چيزی نمی خواد

- چرا اذيتم می کنی.. يه چيزی بخور می ميری ها

- مگه مردن به اين راحتی هاست.. اوووه بايد کلی زحمت کشيد

ادايم را در می آورد . شيشه را برمی دارد و با کج خلقی از اتاقم می رود بيرون

دوباره پهن می شوم روی تخت. اگر اين جا را از من بگيرند بی گمان هيچ کجا نمی

 توانم آرام بگيرم. يک چيزی توی گلويم بی جهت وول ميخورد. حس می کنم کسی

بادرد قلقلکم می دهد.. سعی می کنم بخوابم. بدنم بی حس بيحس است.

...

با صدای زنگ تلفن از خواب می پرم. گوشی را برميدارم

- بفرماييد

-...دلم هری می ريزد پايين

بعضی وقتها عذاب کشيدن می رود به خورد زندگيت. آنوقت همه کس و همه چيز

عذابت می دهند. حتی آشناترين صداها... مهربانترين جهره ها... قشنگترين

محبتها... حتی زيباترين سپاسگذاری ها... به اين نقطه که رسيدی يعنی (الفاتحه مع

الصلوات)

 

گوشی را می گذارم

يک چيزی دارد توی گلويم وول می خورد و بالا می آيد. دمر می خوابم روی تخت .

يک چيزی که دارد وول می خورد بالا آمده خيلی بالا... دارم توی دهانم احساسش می کنم....

دهانم شور می شود ؛ چشمهايم قرمز . نمناکی بالش را هم حس می کنم . نفسم

بند می آيد و بند نمی آيد...

.

.

.

يک نفس عميق می کشم. چه قدر گرسنه ام شده... چه قدر گرسنه شده ام

 
 


 

 

 
جمعه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٤

برگشتم؛

۷ ساله بودم که گفتند ۷۰ ساله شده ای و ديگر نادانی ات را بهانه نيست

۷ ساله بودم که ۷ شلنگ روی دستم و ۷۰ هزار هوووو توی فکرم

۷ ساله بودم که معلم برگهای خشک نقاشی ام را لبخند تلخ زد.

۷ ساله بودم که لبخندش را نفهميدم.

۷ ساله بودم که راه خانه را گم کردم...

اصلا نفهميدند که ۷۰ ساله ام هم توی تنهايی اش نادان است

۷۰ ساله ام هم دروغهای قشنگ را بيشتر از راستهای تلخ دوست دارد

۷۰ ساله ام هم به برگهای تکه تکه شده نگاه می کند

۲۲ سال صبح را شب کردم تا ۲۳ ساله بشوم

۲۲ سال به همه نگاه کردم جز...

خودم را توی آينه نگاه می کنم .کمی هم که لاغرتر شوم استخوانهايم شرم می کنند که روی بدنم محکم ايستاده اند.

موهايم را مرتب می کنم تا کمی بزرگ شوم...

امروز دلم  گرفته .دلم پشت چراغ قرمز هر کجا ايستاده. کسی نيست که بوق بزند تا پرتم کند آن طرفتر از آن جا که همه راه می روند... راه ميروند

له می شوم زير پاهايی که چشم دوخته اند مردم به کفشهايشان و زمين که اعتنايی نمی کند من سالهاست غصه ام همين کفشهايی بود که روی زمين اين جا فرسوده می شد و کسی اعتنايی نکرد که اشکهايم هم توی چشمم خشک شده اند. دهانم را باز می کنم هزار کلاغ پرت می شوند بيرون و غار غار غار...

بيرون بيايم اگر از غار تنهاييم حتما بالاتر از شماها می ايستم و کسی ديگر نيست که برايش از بس گريه کنم دلم بترکد و چشمم خشک شود.

بالاتر از همه تان که بايستم ديگر پايين را نگاه نمی کنم که داريد له می شويد زير کفشهايی که اصالتشان ساييده شدن است..

چه فرقی می کند بر روی چه!!!!

 

 

 
 


 

 

 
جمعه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٤


دردهاي من
جامه نيستند
تا زتن درآورم

چامه و چكامه نيستند
تا به رشتة سخن در آورم

نعره نيستند
تا زناي جان برآورم

دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است

دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است

مردمي كه چين پوستينشان
مردمي كه رنگ روي آستينشان
مردمي كه نامهايشان
جلد كهنة شناسنامه هايشان
درد مي كند

من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي سادة سرودنم
درد مي كند

انحناي روح من
شانه هاي خستة غرور من
تكيه گاه بي پناهيِ دلم شكسته است

كتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهاي پوستي كجا؟
درد دوستي كجا؟

اين سماجت عجيب
پافشاري شگفت دردهاست

دردهاي آشنا
دردهاي بومي غريب
دردهاي خانگي
دردهاي كهنة لجوج

اولين قلم
حرف حرف درد را در دلم نوشته است

دست سرنوشت
خون درد را با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها كنم؟

درد رنگ و بوي غنچة دل است
پس چگونه من
رنگ وبوي غنچه را ز برگهاي تو به توي آن جدا كنم؟

دفتر مرا دست درد می زند ورق
شعر تازة مرا
درد گفته است

درد هم نهفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف مي زنم؟

درد حرف نيست
درد نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا كنم؟
قيصر امين پور

 

 

 
 


 

 

 
پنجشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٤

      در لحظاتی اعجاز آميز ما طعم روابط انسانی را چشيده ايم. برای ما حقيقت همين است

تمام شد. چيزی نمانده در اين يخچال. توان تحرک را از دست بدهم من هم يکی از

همين روزها يخ می زنم.ديگر دستم پيش نمی رود...

انسان در زندگی چيزهای زيادی را تجربه می کند. تجربه مدرسه خوبيست اما شهريه

اش سنگين است. تجربه کردن مطلوب است اما گاهی برای يک تجربه بايد بهای

گزافی پرداخت و گاه شخص ناتوان از جبران نتايج حاصل از تجربه است.

اینجا رو ديگه دوست ندارم .هواش آلوده است. اصلا از دنيای مجازی خوشم نيومد.

می خوام با آدمای واقعی زندگی کنم. شايد يه روز پشيمون شم ولی به هر حال بر

حسب عقل امروزم کار می کنم...

من سالهاست که منتظرم نويسنده بشم.تا اون روز که بتونم حرفم رو يه جايی

بنويسم که همه بخونن خداحافظ. البته زمان زيادی طول نمی کشه . من اصولا به هر

چی بخوام می رسم.

 غريب آمدم و آشنا رفتم.

 
 


 

 

 
چهارشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٤

بايد به اين روز مرگی ها عادت کنم. اشتباه کردم وقتی گفتم : حالم از هر چيز تکراری

به هم می خورد. نمی دانم کنار کدام دست نوشته ام بود که مرغ حق صدای قلمم را

شنيد و نجوا کرد : يا حق

از شما چه پنهان چند وقتيست غذای روزانه ام شده است ترس و اضطراب. بايد

نگاهم را به دنيا عوض کنم. شايد بهتر است عادت کنم به تکرار ؛ به مرور تمام

چيزهايی که روز قبل انجام داده ام ؛ امروز انجام می دهم و فرداها هم انجام خواهم

داد. شايد بايد دل ببندم به آدمهايی که انگار همه اشان را از روی هم کپی گرفته اند.

 خلاصه اين که می خواهم حرفم را پس بگيرم.

از فردا بايد ياد بگيرم چه طور می شود به روز مرگی دچار شد.

فردا راس ساعت ۷ از خواب بلند می شوم. صبحانه ام را می خورم. چای شيرين...

نه؛ از چای شيرين اصلا خوشم نمی آيد. سالهاست که به آن لب نزده ام. از وقتی که

 امتياز خوردن صبحانه را به خودم داده اند فهميده ام مذاقم با چای شيرين جور در

نمی آيد. پنير را هم گه گداری به عنوان عصرانه استفاده می کنم ولی صبحانه نه؛

کره هم که چرب است مطمئنم صبح به آن زودی از گلويم پايين نمی رود. عسل؟...

حرفش را هم نزنيد. اصلا با تمام خوردنيهای شيرين مخالفم. حالم بد می شود. خامه

هم که... اصلا بی خيالش صبحانه نمی خورم. نخوردن صبحانه هم می تواند جزئی از

روز مرگی بشود. پس هر روز ساعت ۷ صبح از خواب بيدار می شوم و صبحانه نمی

خورم...!!!

ساعت ۸ بايد در دانشکده باشم کلاسهايم شروع می شود. می خواهم آدم منظمی

بشوم و تمام کلاسهايم حاضر بخورد. ليست حضور و غيابم نبايد مثل گذشته باشد.

بچه ها بايد بدانند که من هر روز ساعت ۸ صبح سر کلاس هستم. ديگر لزومی ندارد

آدم غير قابل پيش بينی ای باشم.

از ۸ صبح تا ۶ عصر در دانشکده می مانم. اصلا هم غر نمی زنم که توی اين خراب

شده خاک مرده پاشيده اند. می مانم و لذت می برم.

ناهار؟... ساعت ۱۲ به سلف می روم و همانجا ناهار ميل می کنم. مطمئن باشيد که

 هرگز به ياد نخواهم آورد که سال گذشته ناهار دانشکده را رزرو نمی کردم. چون

 به محض خوردن غذا تا لقمه آخرش را توی دستشويی سلف بالا می آوردم. آب را هم

 همانجا نوش جان می کنم. از همان پارچهای زردی که جای انگشتهای سياه

کارگرهای ساختمان نيمه کاره روبروی سلف رويشان نقش و نگار بسته!!

بين کلاسها هم می روم توی پارک شادی می نشينم. همانجايی که هميشه فکر

می کردم دانشجويان بيکار و بی هدف ماتحتشان را می چسبانند به صندلی و

چشمشان را می دوزند به...

اصلا اين فکرها ديگر به مغزم هم خطور نمی کند. می نشينم روی صندلی و منتظر

می مانم تا يکی از همان دانشجويان ... کنارم جا خوش کند. بعد هم نيشم را تا

بناگوش باز می کنم و...

بايد به اين جور آدمها عادت کنم. از فردا سر و کارم بااين تیپ دانشجويان است.

همانجا می مانم تا هوا تاريک شود و نگهبانهابا چراغ قوه هايشان راه بيفتند توی

دانشکده و به من چشم غره بروند. چه حالی می دهد اگر يکی از آنها با غيظ به من

بگويد که: ديگر بس است . برو دنبال کار و زندگيت!!!

آنوقت برمی گردم خانه. شام را مادرم تعيين می کند . ديگر نمی خواهم ايراد

بگيرم که چرا هفت روز هفته يکجور غذا درست می کنی؟

با اشتها می خورم تا به تنم گوشت بشود.

 بعد هم می نشينم پای ميز کامپيوتر. چت می کنم؛ جک می خوانم و فال حافظ می

گيرم . شايد سراغ طالع بينی هم رفتم. خسته که شدم می روم روی تخت دراز می

کشم. چشمم را می بندم و بدون اين که برای فردا نگران باشم تخت می خوابم.

*فردا درست شکل امروز است*

 به اين می گويند بهترين زندگييييييييييييی

...

...

...

حيف... حيف که نمی توانم...کاش

 
 


 

 

 
سه‌شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٤

ايستاده کنار در اتاقم

حالت تهوع دارم شديد شديد شديد. اصلا خيلی وقت است به اين حالتهايم عادت

کرده ام . همه اش سرگيجه همه اش حالت تهوع همه اش... شايد سرطان گرفته ام

سرطان آدم!!!

در اتاق را می کوبد: اجازه هست؟

نمی دانم اجازه دادم يا نه ولی وارد شد. دور اتاق می چرخيد اتاق دور سوم می

 چرخيد. حرف می زد بلند بلند بلند. بعضی وقتها نفس کم می آورد آنوقت تا دوباره

نفسش بيايد سر جايش زل می زد به من.

دوباره حرف حرف حرف...

-محوطه را دور بزن هر کی کارش رو انجام نداده جريمه...

- آشغالها بايد جمع شده باشه هر کس انجام نداده بود جريمه...

- حاشيه باغچه ها بايد تميز باشه هر جا تميز نبود جريمه...

...

کاش برای پر چانگی هم جريمه می گذاشت آنوقت اولين کسی که جريمه می شد

خودش بود.

دستم را روی ميز حرکت می دهم .اينقدر با ناخنم ور رفته ام کج شده دارد از ته می

شکند.

چقدر برای بلند کردنش زحمت کشيدم. خواهرم گير داده بود کوتاهش کن اما کوتاه

نيامدم. آنقدر مقاومت کردم تا پشيمان شد.

دوباره دارد راه می رود . ناخنم رسيده به پوست انگشتم ولی هنوز حرف می زند

انگار دلش نمی آيد از در اتاق بيرون برود .

دارم له می شوم زير سنگينی نگاهش.

بلند می شوم: اگر خسته شديد می تونيد بنشينيد جای من

- چه عجب ! يادتون افتاد که ما هم می تونيم بشينيم

- فکر کردم کارتون زياد طول نمی کشه

اين فکر کردنها خيلی وقت است که وارد زندگی من شده.

سر می خورم روی ديوار

- خانم مهندس اينهايی که گفتم يادتون موند؟

هيچ چيز نشنيدم هيچ چيز يادم نمانده

يکی بايد از نو همه را برايم تکرار کند.

تکرار تکرار

تکرار ... حالم از هر چيز تکراری به هم می خورد حتی از خودم.

دستم را روی ديوار جابه جا می کنم. هنوز دارد حرف می زند . نزديکم می شود نزديک

 نزديک.

کاش زودتر حالم به هم بخورد.

 
 


 

 

 
چهارشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸۳

تو شاعری؟؟؟؟؟؟

هنوز هم درد نفسهای حبس شده ام تا زير گلويم می آيد و می رود . هر چه باشم بهترم از آنها که پايشان را می اندازند روی پايشان و به ريش من و امثال من می خندند . با سبيل و بی سبيلشان فرقی نمی کند . عادت کرده اند به گنده گويی .

کنارشان که می نشينم حالم بد می شود . می خواهم زمين و زمان را بالا بياورم .

عصا قورت داده های کج و کوله . يکيشان که مثل بختک روی بدنم سنگينی می کرد .

نشسته بود روی ميز . دود سيگار را فرو نداده پف می کرد توی صورتم وفورت فورت چايش را سر می کشيد . بعد می خنديد از آن خنده هايی که أدم ناخود آگاه ياد غم وغصه هايش می افتد .

بعد می گفت : تو شاعری؟؟؟؟

من شاعرم؟؟؟؟؟

حس بدی می گيرم . کلمات توی دهانم شروع میکنند به رقصيدن .

پوست دستم ورم کرده و بالا آمده . با انگشتم رويش فشار می آورم . مايعی که زير پوستم جمع شده شروع می کند به حرکت کردن . فشار انگشتم را بيشتر می کنم که يکهو تاول می ترکد و ....

يکی از شعرهايم را جلوی چشمم آتش زد . فندکش را گرفت زير کاغذ و ....

دلم می خواست گريه کنم يا نه دلم می خواست با لگد بکوبم به صندلی اش . آنقدرمحکم که از آن طرف پرت شود پايين روی زمين . .. حس بدی دارم.

انگار تمامش خواب و خيالات است .

دود سيگارش تمام اتاق را گرفته بود . نفسم بالا نمی أمد . انگار داشتم خفه می شدم . يکی ديگرشان می خندنيدآنقدر بلند که صدايش گوشم را أزار می داد . آنقدر بلند که ذهنم از حرکت ايستاد . ديگر نتوانستم فکر کنم . فقط نگاه کردم . فقط نگاه...

می خندید . می خنديد . صورتش ديگر به کبودی می زد . ترسيدم که يکهو بيفتد و ديگر نتواند بخندد . از خودم بدم امد که توانسته ام يک نفر را اينقدر بخندانم . البته ...

شايد بد هم نباشد . بالاخره از گرياندن که بهتر است .

اتاق شروع کرده بود به چرخيدن . ياد تابهای پارک ملت افتادم . هميشه از اين صندلی های چرخان بدم می آمد . وقتی پايين می آمدم همه آدمها دور سرم می چرخيدند .

هميشه حالم بد می شد و بالا می آوردم . گفته بودم بليطش را برايم نخرند . سوار نمی شدم . ولی حالا انگار بدون بليط سوارم کرده بودند . من می چرخيدم ميز صندلی لوستر و از همه مهمتر آن ادمهای متشخص هم می چرخيدند . حتی کفشهای يکيشان که روی ميز بود می چرخيد .

خواستم بگويم : نه من شاعر نيستم . اشتباه می کنيد . باور کنيد . باور کنيد . اين اتاق را نچرخانيد . تمامش کنيد ... ولی فرصت نشد .

گفته بودم حالم بد می شد و بالا می أوردم ...

ولی هيچ کس باور نکرد که حالم بد می شود و همين جا جلوی همين أدمهای متشخص.............

 
 


 

 

 
سه‌شنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸۳

يکی مانده به آخردنيا

- سلام

دارم توی دانشکده قدم می زنم. محوطه پر شده از برگ خشک درختان

چنار.سال بالاييمان می پرسد: - اين درخت را می شناسی؟

خنده ام می گيرد. - فکر می کنم سپيدار است...

استاد حرف می زند پشت سرهم.فوتبال شروع شده. استاد می گويد بذر

درختان را جمع کنيد:بايد مثل همين نمونه باشد. کاغذ را توی دستش بالا می

آورد:- شماهمه سال چهارميد؟ يکی از بچه ها می پرسد: - استاد اين بذر

درخت افراست؟می گويم :نه استاد من سال سومم..

هميشه با همه فرق داشتم .توی دانشکده راه می روم وبه له شدن برگهای

زير پايم نگاه ميکنم. چه لذتی دارد که سرکلاس تخت بخوابی. مخصوصا اگر

درس انقلاب باشد.استاد امر به معروف می کند انگار فوتبال به جای حساس

 رسيده ؛ فرياد می کشد : - برو از کلاس بيرون..در را پشت سرم محکم می

کوبم.نگهبان می گويد:- بعد از ساعت ۳۰/۹ خروج از خوابگاه ممکن

نيست.عادت کرده ام ديگر به چيزهای غير مجاز. توی دانشکده راه ميروم و

فکر می کنم. جوش روی پيشانيم بالا آمده. استاد می گويد:- اين چيزها برای

شما فايده نداردبايد به کارهای اقتصادی فکر کنيد.اگر در هر زمينه ای مشکل

 داشتيد من در خدمتم. می گويم:استاد من مشکل دارم اگر اجازه بدهيد اين

جلسه سر کلاس حاضر نشوم.

کارگر سرو سيمين با صدای چندش آوری تف می کند روی چمن. کلاسورم را

ميگذارم روی صندلی و می نشينم کنارش . يکی از بچه ها با عجله از کنارم

رد می شود: - پارک نشين شدی چه خبره؟ فقط می خواستم لذت ببرم از..

استاد ميگويد:-هوا آلوده است برای همين برگ چنارها زرد شده.البته آفت

زنجيرک هم دارد .

می خواهم بگويم:غذای سلف حالم را به هم ميزند.افطاری نمی مانم. دبير

شورای دانشجويی پايش را کرده توی يک کفش که بايد بمانی .برای من هيچ

 بايدی وجود ندارد.فحش می دهم به تو به خودم به اين زندگی لعنتی.

استاد دارد حرف می زند:- سدرسها به بی آبی جساس نيستند علت زرد

شدن برگها چيز ديگريست همه درخت زرد شده؟- نه استاد فقط سرشاخه

ها.

راه می روم توی دانشکده دستهايم را در جيبم فرو می کنم و قدم زنان می

روم طرف در خروجی. نگهبان جلوی در ايستاده می گويد: - کارت دانشجويی

من عين خيالم نيست. فحش می دهم به تو به خودم به اين زندگی لعنتی...

جوش روی پيشانيم را با دست فشار می دهم. هم کلاسيم دستم را توی دستش فشار می دهد:- يک گل خورديم...

رنگش زرد شده. استاد می گويد:- بيماری دوده است. شايد هم کمبود مواد عذايی داشته باشد.

 صدای موزيک انتظار پخش می شود:- بفرماييد..

- سلام

-سلام باز هم که دير رسيدی به کلاس .. استاد هميشه غر می زند : - بعد از

 من وارد کلاس نشويد... - خشکی درخت هزار علت دارد بايد نمونه را ببينم

- اما استاد قرار بود امروز کلاسها از ۹ شروع شود...

همکلاسيم يخ کرده :- ممکن است ببازيم.. من که همه زندگی برنده بوده ام

به جز ۲۰ سال اولش راستی مگر من چند سالم است؟

کتابم را باز می کنم فحش می دهم به تو...

همکلاسيم پايش را مدام تکان می دهد اعصابم دارد خرد می شود.چه قدر

حرص بيخودی می خورد سر اين فوتبال..

می گويم :- باشد استاد نمونه را برايتان می آورم.

 استاد همينطور حرف می زند . همکلاسيم با هيجان می کوبد توی پهلويم

شايد گل زده باشيم .از جا می پرم و به سرعت از کلاس خارج می شوم توی

 دستشويی گروه هر چه خواب ديده بودم را با دلهره ای عجيب بالا می آورم

کاش می توانستم دنيا را بالا بياورم. کاش می توانستم تو را بالا بياورم.

کاش....

 
 


 

 

 
پنجشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸۳

اين غزل رو با الهام از شعر يکي از دوستان در وبلاگ گسار نوشتم البته به اون قشنگي نيست 

ديگه بايد به بزرگيه خودتون ببخشيد....

 

بنويس دختر که بابا نان ندارد

 

اين غصه هاي هر شبي پايان ندارد

 

دست من و دست خدا فکر بدي نيست

 

حل سئوال پر خطا امکان ندارد

 

بنويس نان مشقهايم خشک گشته

 

بابا براي خوردنش دندان ندارد

 

دکتر نوشته نسخه را مرگش که حتميست

 

گفته که در خارج... که در... ايران ندارد

 

دکتر نمي داند مريض ساده او

 

حتي کنارش کلبه اي ويران ندارد 

 

.......

 

بابا دوباره؛ باز جا ماندم! چه گفته؟

 

گفته برايش : درد او درمان ندارد!

 

بنويس نقطه‏؛ نقطه اش کمرنگ باشد

 

اين متن مشقت( گرچه او ايمان ندارد!)

 

بوي بهار و تازگي باران مي آمد

 

سقفي نبود و خيسي اش تاوان ندارد

 

مشقم دوباره پاره شد بابا شنيدي؟

 

عيبي ندارد فرصت... جبران.... ندارد

 

يک گور تازه ؛ وحشت و دختر که دانست

 

ديگر درون مشق شب هم نان ندارد!!

 

حالا دوباره دفترش را باز کرده

 

بغضش گرفته دستهايش جان ندارد

 

يک مرد دارد مي نويسد جاي دختر

 

بابا... ندارد...

 

اين... ندارد...

 

آن... ندارد....!!!!

 

 

 

 

 

 
 


 

 

 
شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸۳

اين زندگي تکراري

 

 

ظرف غذا را هل مي دهم طرفش:

 

- خسته شدم، ول مي کني يا نه؟

 

- از چي؟ از چي خسته شدي؟

 

- از اين که يه چيز رو هزار دفعه برات توضيح بدم، خب بابا يه کم دقت کن، حواست رو جمع کن، چه مي دونم

 

سعي کن باهوشتر بشي...اه... خسته شدم!

 

در اتاق را که مي کوبم خوب مي دانم مات و مبهوت همانجا ايستاده. دلم برايش مي سوزد که جز من کسي اينجا

 

نيست به او توضيح بدهد خسته شدم يعني چه!...

 

پتو را تا خرخره روي سرم مي کشم. بوي نامطبوع عرقي که از صبح همه بچه ها را آزار داده توي بيني ام مي

 

پيچد. به جهنم که اينجا تهويه ندارد! به جهنم! به جهنم که وقتي وارد اتاق بچه ها مي شوم همه در و پنجره ها را

 

باز مي کنند! دلم نمي خواهد به حمام بروم! اصلا چرا بايد هر روز لباسم را عوض کنم ؟ چرا بايد هميشه بوي

 

ادکلن بدهم؟

 

سعي مي کنم بخوابم... يا نه! سعي مي کنم خودم را به خواب بزنم:

 

- اگر رشته ات را دوست نداشتي براي چي انتخاب کردي؟

 

- استاد اشتباه شد باور کنيد!

 

همکلاسي ام از خنده غش مي کند:

 

- هنوز هم اين عادت مسخره ات را فراموش نکرده اي؟ چقدر غر مي زني؟!!!

 

مي خواهد بخندد يا نه. براي من که فرقي نمي کند. بالاخره بايد به يک کسي يا به يک چيزي بخندد. حالا اگر آن

 

 يک نفر من و آن يک چيز حرف زدن من باشد اصلا مهم نيست!!

 

چشهايم از بي خوابي قرمز شده. چرا خوابم نمي برد؟ چرا نمي خوابم؟

 

- بيا بيرون شامت رو بخور!

 

دلم مي خواهد تمام لحظه هايي را که براي قبوليم در دانشگاه تلاش مي کردم روي هر چه کاغذ و دست نوشته

 

 دارم بالا بياورم! به چه دردم مي خورد اين خطهاي کج و کوله اي که از در و ديوار اتاقم آويزان است. چه

 

خوب مي شد دارويي بخورم که محوم کند. اصلا غيب شوم!

 

- نمي ياي؟ غذات سرد شدها...

 

آنوقت از دست هر کسي خلاص نمي شدم لااقل از دست اين يکي راحت مي شدم.

 

عرق مثل بختکي بر تنم سنگيني مي کند. با حرکت قطره هاي آب روي کمرم حسي غريب مي گيرم. سردم مي

 

شود. پاهايم را روي شکمم جمع مي کنم:

 

- اينطور ادامه بدي اخراج مي شي. راحت بهت بگم بايد درس بخوني اين نمره هات ارزش نداره!

 

با حرکت دست استاد ليست نمراتم جلوي چشمانم ظاهر مي شود

 

- بلند شو بيا بيرون بچه بازي در نيار، بيا غذات رو بخور.

 

زير پتو احساس خفگي مي کنم. ياد فرمولهاي شيمي مي افتم... شيمي بود يا فيزيک؟ شايد زيست بود! يادم نمي

 

آيد همان فرمولهاي مسخره اي که تعادل يا چه مي دانم توازن اکسيژن و دي اکسيد کربن را نشان مي داد. شايد

 

 اينجا ديگر اکسيژني وجود ندارد...

 

 بوي تند عرق با گرماي زير پتو به هم پيچيده:

 

- مامان بزرگ اگه قصه بگي مي خوابم ها!!

 

مادر بزرگ شروع مي کند: يکي بود، يکي نبود. يه شهرزاد قصه گويي بود که...

 

از شب هزار و يکم هم گذشت،اما من هنوز بيدارم. چرا خوابم نمي برد؟ چرا نمي خوابم؟؟ 

 

نمرات جلوي چشمانم صف کشيده اند: 7..9..13..8.... همه اعداد تکراريست. امسال چندمين سال است که درس

 

مي خوانم؟ اين چندمين بار است که کارنامه ام را به دستم مي دهند؟خسته شدم از اين همه نمره هاي تکراري. از

 

اين اعدادي که هيچ وقت از بيست بالا تر نمي روند، انگار به کوچک ماندن عادت کرده اند وخيال بزرگ شدن

 

ندارند...اما من مي خواهم بزرگ شوم! خسته شدم از اين بازي دوره اي ، از اين آدمهايي که انگار همه شان را

 

از روي هم کپي گرفته اند....

 

صداي ضربه زدن به در مثل پتکي برمغزم فرود مي آيد. اعصابم کش آمده. هوايي شبيه يک بغض فرو خورده

 

يا فرياد خاموش شده توي حنجره ام مي نشيند.اصابت انگشتان به در مثل عقربه هاي ساعت حرکتي يکنواخت

 

را تکرار مي کنند. خسته شدم از اين آهنگ تکراري!!!

 

- اولش يه کم سخته ولي بعد ديگه اينجوري نيست، يکي دو سال که بگذره همه درسها تکراري مي شه. ديگه

 

لازم نيست زياد روشون وقت بذاري ، شب امتحان کافيه!

 

همکلاسيم قهقهه مي زند:

 

- تو استارتش رو بزن روشن بشه روغلتک که بيفتي خودش ميره. ديگه خيالت نباشه...و بعد دوباره بلند بلند

 

مي خندد!

 

اصلا نمي فهمم اين خنده هاي تکراري براي چيست؟؟ اصلا نمي فهمم!!

 

- يعني چي خسته اي؟ پاشو بيا بيرون، غذات سرد شد...

 

چرا ريتمش را عوض نمي کند؟ مثلا يکجور ديگر صدايم کند. يک مدل ديگر در بزند!

 

استاد در اتاقش را مي بندد:

 

- ساعت 12 تا 30/1 همه جا تعطيله، از 30/1 به بعد بيا...

 

- استاد فقط يک سوأل شما خسته نشديد از اين که 10 ساله همين جزوه رو درس مي ديد؟

 

......

 

سوأل بدون جواب چه قدرنفرت انگيزيست!!!

 

- بيا بيرون با تو ام... مي شنوي! جواب بده...

 

جواب نمي دهم!اصلا نمي شنوم، دلم نمي خواهد بشنوم!!!

 

- معلوم هست تو چته؟؟لا اقل يه چيزي بگو...

 

پتو را توي حلقم فرو مي کنم، اگر نفسم بند بيايد بهتر است تا اين که فرياد بزنم:

 

- بابا خسته شدم چرا نمي فهمي؟ چقدر بگم، بفهم، توروخدا بفهم خسته شدم!

 

صدا از بيرون درتوي گوشم مي پيچد:

 

- من هنوزم نفهميدم آخه تو از چي خسته شدي؟؟!!

 

پتو را با فشار بيشتري توي حلقم هل مي دهم. انگار نفسم گير کرده و بالا نمي آيد...

 

بدنم کرخت شده...حس مي کنم چشمهايم آرام آرام بسته مي شوند... شايد بالاخره دارد خوابم مي برد!!!!!!

 

 

 

 

 
 


 

 

 
یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 
 


 

 

 
جمعه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳

دردم که درد کشيدن که نيست...هست؟

اين هم لغت؛نرسيدن که نيست... هست؟

باور کنيد که آقا اشاره تان

در من کشيد شعله ی...آهن که نيست... هست؟

گاهی به خاطرتان می شوم مريض

من دکترم به خدا ساده نيست... هست؟

هی تند و تند خودم نسخه می دهم

در انتهاش که امضا که نيست... هست؟

بايد برای کشتن من سنگ می شديد

اين لحن تند جسارت که نيست... هست؟

آقا به به سادگی چشمتان قسم

من می خورم قسمی تازه نيست ... هست؟

بايد برای رفتنم آماده می شديد

جز اين برای شما چاره نيست... هست؟

می خواهم از غزلم کوچ پر شوم

اما کلاغ بی پرت اين کاره نيست... هست؟

 

 

 

 

 
 


 

 

 
چهارشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸۳

با شروع فصل سرد بی بهار

در ميان جاده های بی سوار

می روم من ساکت اما بی قرار

گاه بغضی می کشد خنجر ميان سينه ام

می رود اشکی به روی ديده ام

می شود تر گونه ام

می شوم نالان :

چه من بد طالعم

جاده تاريک

اين نفس بالا نمی آيد ميان سينه ام

می روم من ؛ می روم 

باد وباران

سوز و سرما

اين همين تنها نشانم

يادگار از سردی مردان شهرم

کوله باری پر ز غوغا

سنگهايی مانده بر جا

از هجوم سنگباران روياها

ميروم من ؛ می روم 

زير لب آهسته می گويم:

مردم شهرم؛ شهرم؛ مردمش

مردم شهرم

هيچ حسی بر نمی انگيزد انگاری

جاده تاريک است

شهرم دور ؛دورتر

دورترها مردمی تا نيمه ای پيدا

من چه سردم

سردتر از برفهای زير پايم

باز اما می روم من

جای پايم يخ زده در برفها

می روم من می روم در جاده ای بی انتها

 

 

 

 

 
 


 

 

 
یکشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸۳

ماه را ببين

چه پررو

ايستاده پشت در

و همينطور نگاه می کند

من که باکم نيست

بگذار

آنقدر همانجا بايستد

ونگاه کند

تا سپيده صبح زير پايش بدمد

و کور شود

از بس که نمی تواند

مهربانی تو را با من ببيند

ماه را بگو

همانجا بايستد

 
 


 

 

 
پنجشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٢

سهم من 

از دلتنگی ات

دانه های اشکيست

که ميان دو چشمانت

تقسيم می کنی

قسمت نبود

بدانی

که خيلی عاشقم

فقط کمی دير رسيده ام!!!

.....................................................................................

سراغت را گرفتم

نبودی انگار

رفته بودی

سراغ مرغهايت

که هميشه 

بيشتر از من دوستشان می داری

خيالی نيست

من هم يک روز می روم

سراغ .....

و ان وقت می خواهم بدانم

چقدر دنبالم می گردی

تا پيدايم کنی

بين جنازه ها!!!!

 
 


 

 

 
پنجشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٢

زن روی پله ايوان نشسته بود

دوربين؛ صدا؛ نفسی کات کرده بود !

آمد کنار قالی ايوان بساط کرد

مردی که نيم سالم و نيمی شکسته بود

زنجير پشت پا به لبش ضرب می گرفت

انگار روی دلش تار بسته بود

تاری به وسعت يک عنکبوت زرد

تاری که عمر زن به تنش نقش بسته بود

آتش به دود؛ دود به بالای آسمان

جايی که سرنوشت به سنگی نوشته بود :

روزش سياه؛عمر به پامال ديگران

تقديرهر چه خواست همان را نوشته بود

تصوير در دو بعد (دل زن به خون نشست )

تصوير در سه بعد( دلی که شکسته بود )

من هم برای غربت زن زار می زنم

وقتی نمای دلش باز ـ بسته بود!!!

 
 


 

 

 
چهارشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٢

تلفن که زنگ زد

ناخود آگاه می ايستی

کنار دلت

يکی بالاخره بايد

گوشی را بردارد

من من کنان - با لکنت -

مزاحم:

تصادفی شده است

( اتاق دور سرت )

دلم با دلتان

ت ص ا دف ....

همين حوالی

تقصير از من نبود

اين را همه اهالی می دانند!

( دور اتاق تندتر )

بيمه که نيستيد

پس

تاوان خسارت با چه کسی؟؟؟

( صدا روی سرت )

........................

...............................

تو بودی که گوشی را کوبيدی

يا دل؟

- من!!

تو گوشی را روی او کوبيدی يا روی دل؟؟

( جواب محو سوال )

.......................

کسی لی لی می کند

بازی را!!

تيک تاک زبان ساعت است

که نه بند می آيد

نه پيشرفت می کند

.........

تلفن زنگ می زند

يکی بايد گوشی را بردارد

تو بر می داری يا دل ؟؟

- دل!!

من من کنان - بالکنت -

دل:

خسارتش با من !!!!!!!

 
 


 

 

 
چهارشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٢

کاغذ در دستم مچاله می شود

به ديوار تکيه می دهم و بر روی آن کشيده می شوم

لباسم رنگ گچ می گيرد

رنگم سفيد می شود

مرگ چيزی نيست جز اسارت واژه های زندگی در بعدی غريبتر

بدنم را تکان می دهم

گذشته ام تکرار می شود

اسلمويشنی ساده از حرکاتی ساده تر

کسی می آيد

کسی می رود

کسی خيره به من از کنارم رد می شود

کسی نگاهم نمی کند و عبور ميکند

( چيزی خوفناکتر از تکيه گاه نيست )

دست از ديوار بر می دارم

زمين زير پايم تکان می خورد

من می افتم

آسمان بالای سرم می نشيند

زمين زير سرم

چيزی ميان اين دو می شکند

من صدای غريبه ای را که فرياد می زند نمی شنوم

من هيچ چيز نمی شنوم

از گوشها؛ بينی و پيشانيم مايعی لزج بيرون می زند

کاغذ در دست مچاله شده ام بالا می آيد

دستم کنار گوشم رها می شود

کاغذ را باد می برد

من صدای تيک تاک بيمار گونه ساعت مچی ام را نمی شنوم

من هيچ چيز نمی شنوم

صداهای غريب نزديک می شوند

هياهوی کفشها

من گوش نمی دهم

اصلا نمی خواهم گوش بدهم

دستی ميان بازوانم می نشيند

دستی مرا از زمين بلند می کند

من روی هوا معلق می مانم

تصوير آبی آسمان به رنگ قرمز چهره ام را می پو شاند

...........................

.................................

زمان می گذرد و ساعت مچی ام ديگر نمی نوازد

اصلا نمی خواهد بنوازد

.....................

من سالهاست بوی تعفن گرفته ام!!!!

 
 

 
وبلاگ من
 
 
 

بازديدکنندگان
 

لوگوي وبلاگ
 
 

دوستان
لینک2
لینک3
لینک4